آرشیو نویسنده: T- Azar

خاطرات دانش آموز شهيد مهدي ربيعي

دانش آموز شهيد مهدي ربيعي به خاطر بيماريش در خردسالي اسمش را عوض کرده بودند. این سنت و اعتقاد مردم آن جا بود که می گفتند:اگر نوزادی مریض است، اسمش را عوض کنی، خوب می شود. بعد از این به جای «مهدی» او را «علی»صدا می زدند. **** ـ «تو مي‌خواي چكاره بشی؟» ـ «ايشاا… دكتر.» ـ « كه چي ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید سید هادی حسینی

خاطره‌اي به نقل از خود شهيد(شهيد حسيني) ***** اسم مستعارش را گفت:اسمَم ابراهيمه. من هم به شوخي گفتم :« مَنَم پسرِتَم، اسماعيل.» خنديد. پس از مدّتي كه رفتيم، متوجّه اين شديم، تيم شناسايي‌مان لَوْ رفته بود. آن‌قدر به مدت يك ساعت آتش بر سرمان ريختند كه مطمئن شدند، تكّه بزرگمان گوشمان است. پس از آرامش نسبي منطقه و در فرصت ...

ادامه مطلب »

خاطرات دانش آموز شهيد مهدي جوانبخت

دانش آموز شهيد مهدي جوانبخت عكس كه گرفتیم، رفتيم چادر تداركات. پيشنهاد مهدي بود که براي بچّه‌ها شربت آبليمو راه بياندازيم. شربت كه درست شد يك دفعه ماشينی نزديك ما توقّف كرد. گفتيم:« اين آدم خوش روزي كيه؟» يك روحاني و چند نفر ديگر پياده شدند. رفتيم ببينيم كي هستند. آقاي قرائتي بود. گفتيم:«حاج آقا بفرمايين شربت!» گفتند:« شربت شهادت؟» ...

ادامه مطلب »

خاطرات دانش‌آموز شهيد سعید دبّاغ

دانش‌آموز شهيد سعید دبّاغ باز هم وصیت نامه را از میان آلبوم برداشت. متن آن را کاملاً حفظ کرده بود. اما باز هم دوست داشت آن را بخواند. هر بار که می خواندَش، احساس عجیبی به او دست می داد. بخصوص آن قسمتی که سعید ضمن طلب حلالیت نوشته بود: « اگر در حق شما بدی کرده ام مرا ببخشید… ...

ادامه مطلب »

خاطرات دانش‌آموز شهيد عبدالعلي خاكي

دانش‌آموز شهيد عبدالعلي خاكي وقتي به دنيا اومد، هيشكي دور و برم نبود. يه بچه‌ي تميز و قشنگ که حتی احتياج به شستنـَم نداشت. اون سال همه‌ي گوسفندامون دو قلو زاييدن.خداش بیامرزه! اومدن و رفتنش خير و بركت بود. **** خيلي عصباني شده بود «واسه چي تو ظرف پايگاه غذا دُرس كردي؟ بيت‌المال مي‌فهمي يعني چي؟ بیت المال را نمی ...

ادامه مطلب »

خاطرات دانش آموز شهيد محمود حيدري

دانش آموز شهيد محمود حيدري هميشه در ذهنش بود كه اين بچّه سرنوشتي متفاوت تر از بقيه دارد. به او نگاه خاصّي داشت. برای این، دلیل هم داشت.دليلش خوابی بود که زمان بارداریش  ديده بود. مادر محمود این جوری می گفت که:« دیدم یه نوری از آسمون به زمين اومد و  اتّفاقاً افتاد رو دیوار خونَه مون.یِه لحظه دیدم دور ...

ادامه مطلب »

خاطرات دانش‌آموز شهيد سيد هادي حسيني

دانش‌آموز شهيد سيد هادي حسيني فايده‌اي نداشت. خيلي اصرار مي‌كرد. با خودم گفتم، يه سنگ زور جلو پاش بذارم كه مُنصرف بشه. ـ «ببين هادي! اگه تُو امتحاناي آخرِ سال تُونِستي با نمره‌هاي خوب قبول بشي، اجازه‌ مي‌دم كه بري.» ـ «باشه، چشم!» چند ماه بعد كاغذي رو  نشونم داد. گفت:« ايناها نمرَه‌‌س.» يكي‌يكي‌شونو خوند. خوب بود. محل امضا رو ...

ادامه مطلب »

خاطرات دانش آموز شهيد حسن حيدري

دانش آموز شهيد حسن حيدري از دلهره داشت مي‌مرد. آمد سپاه. گفت:«مي‌خوام با پسرم تماس بگيرم» ـ «خيره آقاي حيدري! اتفاقي افتاده، چیه اين همه نگرانين؟» ـ «راستش ديشب خواب پسرمو ديدم. خواب ديدم توي خاك و خون دست و پا مي‌زنه. تو رو خّدا شما كه مي‌تونين به جبهه تلفن بزنين من باهِش دو كلام حرف بزنم. يه كاري ...

ادامه مطلب »

خاطرات دانش آموز شهيد محمد دانشفر

دانش آموز شهيد محمد دانشفر اوايل انقلاب، تظاهرات گسترده‌اي توي ده راه افتاده بود. دو عكس بزرگ امام، جلو جمعيت هيجان خاصّي ايجاد كرده بود. اوّلين باري بود که عكس امام خمينی را می آوردند. پیش از این، از ترس ضد انقلاب و نیروهای شاه كسي جرأت چنين كاري نكرده بود. يكي از عكس‌ها دست محمد بود ديگر دست حسن ...

ادامه مطلب »

خاطرات دانش آموز شهيد شهيد حميدرضا خواجه

دانش آموز شهيد شهيد حميدرضا خواجه با اين كه كبوتراشو خيلي دوست داشت، مجبور شد اونا رو بفروشه. اينو ازش خواسته بودن. مي‌گفتن رو بوم مدرسه‌ي دخترونه مي‌شينن به خاطر كفترا بالاي بوم صلاح نيس. وقتي جنازه‌شو برا تشييع آورده بودن، يكي از كفترا برگشت. دو سه روزي هم بود. تعزيه كه تموم شد، رفت **** هر وقت تشييع شهدا ...

ادامه مطلب »
bigtheme