شهید غلامحسین راهواره

وصيتنامه شهيد غلامحسين‌ راهواره

متن وصيتنامه دانش آموز  و بسیجی شهيد غلامحسين‌ راهواره به‌ نام‌ او كه‌ مرا خلق‌ كرد و به‌ من‌ اعضاي‌ سالمي‌ اعطاء كرد تا با اين‌ اعضاءدر اين‌ جهان‌ مادي آزمايش‌ و امتحان‌ شوم.‌ بلي‌، اين‌ چيزی‌ست است‌ كه‌ من‌ در اين‌ دنيا درك‌ كردم‌ و بر طبق‌ اين آيه‌ پا در عرصه‌ امتحان‌ نهادم‌ و به‌ فرمان‌ امام‌ خميني‌ ...

ادامه مطلب »

مختصری بر زندگینامه شهید غلامحسین راهواره

غلامحسین راهواره ، فرزند عباس و حوا ، در سال ۴۷ در خرمشهر ، چشمان کوچک و زیبایش را به این دنیای خاکی گشود؛ خانواده به خاطر شغل پدر(که در گمرک کار می‌کرد) دو سال در خرمشهر زندگی کردند و سپس عازم گناباد شدند.(۱) غلامحسین در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت فعالی داشت و در اکثر شبها در شهر نگهبانی ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید غلامحسین راهواره(۱)

عصر روزی که قرار بود عازم جبهه خط مقدم شویم بنده و شهید راهواره و شهید محمود آماده (اهل دیهوک طبس )با همدیگر صحبت می‌کردیم .نمی‌دانم چه کسی از میان ما سه نفر گفت بچه ها  بیاییدبه همدیگر قول بدهیم هرکس شهید شد بقیه را در روز قیامت شفاعت کنند من از این سخن خیلی خوشحال شدم سپس همدیگر را ...

ادامه مطلب »

 خاطرات شهید غلامحسین راهواره(۲)

زمستان سال  ۶۵ بود سالی که جنگ تحمیلی به مراحل حساسی رسیده بود و همه خبر از حمله نهایی می‌دادند هر کس آن زمان به جبهه رفته بود خود را برای مراحل نهایی آماده می‌کرد ، که از عملیات باز نماند.ما در محیط دبیرستان ۶ نفر بودیم که دوستان صمیمی بودیم و به طور متناوب در سال های مختلف به ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید غلامحسین راهواره(۳)

خاطرات شهید غلامحسین راهواره راوی: فاطمه راهواره نسبت: خواهر شهید موضوع  خاطره: توسل به شهید ایام محرم بود که در ظهر عاشورا من بر سر مزار برادر شهیدم  نشسته بودم و از همه جا ناامید و از ته دل از برادرم خواستم که برادر تو همیشه آرزو داشتی من فرزندی داشته باشم .الان که در بهترین جا و بهترین مکان ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید غلامحسین راهواره(۴)

  خاطره دیگری که از برادرم به یاد دارم این است که از همان کوچکی با من در مورد حجاب  مخالف بود. ما در کنار حیاطمان اتاق کوچکی داشتیم که در آن از چند مرغ نگهداری می‌کردیم .نردبانی هم گوشه دیوار بود که همان جا برای آنها دانه می ریختیم یک روز مادرم به من گفت :فاطمه برو و باقیمانده ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید غلامحسین راهواره(۵)

  خاطره دیگری که از برادر شهیدم دارم در مورد نماز خواندن است. یک روز به خانه مادرم رفته بودم، دیدم برادرم نیست از مادر پرسیدم حسین کجاست؟گفت در اتاق  است.به داخل اتاق رفتم و او در حال نماز خواندن دیدم. من هم همان جا نشستم و نماز خواندن او را نگاه کردم.می دیدم که چطور سرش را پایین انداخت ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید غلامحسین راهواره(۶)

تابستان بود شبی در حیاط خوابیده بودم که دیدم برادرم چشم به آسمان دوخته گفتند چرا به آسمان خیره شدی؟ گفت به یاد شبهایی که در جبهه بودیم و با نور ماه در سنگر به سر می‌بردیم، فکر می کنم به ما یاد دادند که اگر گم شدیم از روی ستارگان راهمان را پیدا کنیم.  می خواستم اذیتش کنم گفتم ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید غلامحسین راهواره(۷)

شهید غلامحسین راهواره پس از برگشت از از اولین اعزام به جبهه تغییرات اساسی در نحوه تفکرات و اندیشه‌های وی به وجود آمد . به لحاظ درسی بسیار پیشرفت داشت. به گفته معلمین و همکلاسیهای او وی از شانس‌های پذیرش در رشته پزشکی در دانشگاه  بود.زمانی که در سال ۶۵ خود رابرای کنکور سراسری آماده می کرد، به جبهه اعزام ...

ادامه مطلب »
bigtheme