خاطره ها

خاطرات شهید محمدحسین نقی زاده (۷)

راوی خواهر شهید “روزی که پای حسین شکسته بود  ”      خواهر شهید میگوید :حسین پایش در هنگام حفر چاه شکسته بود  و من هم خوشحال بودم که پایش شکسته است .چون دیگر کاری به من ندارد که همه اش به من  بگوید  موهایت را بپوش ولی در همان حال باز هم به من میگفت موهایت را بپوش  این کارها ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید محمدحسین نقی زاده (۸)

راوی: مادر شهید “کودکی که با دیگران فرق میکرد” مادر شهید نقی زاده می گوید : حسین پسری بود که با بچه های دیگرم فرق می کرد . همیشه تمیز بود و به عفت و حجاب اهمیت می داد . آنقدر برایش مهم بود که از همان کوچکی با وجود اینکه سن کمی داشت همیشه حرص میخورد که چرا موهای ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهیدمحمدحسین نقی زاده(۹)

راوی: مادر شهید نقی زاده چه شد که به فکر رفتن به جبهه افتاد؟ با شهید بزرگوار قاسم عصاریان با هم خیلی دوست بودند. قاسم عصاریان که به شهادت رسید وقتی که پیکر مطهرایشان را آوردند. به من میگفت:که مادر من باید حتما بروم پیکر قاسم آقا را که آوردند حالا نوبت ما شده که به جبهه و شهادت فکر ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید محمدحسین نقی زاده(۱۰)

راوی: ربابه ربانی زاده مادر شهید نقی زاده «اهمیت نماز» مــــــادر شهید میگوید:حسین دو سال قبل از آن که به سن تکلیف برسد نمازش را میخواند و آن هم به جماعت آقای نصیری . حسین خیلی به خمس و زکات با سن کمی که داشت اهمیت میداده طوری که از مشهد یک کارتن خودکار و دفتر آورده بود که به ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید غلامحسین یعقوبی(۱)

دوران کودکی تا کلاس اول راهنمایی درس می خواند و همیشه خوش رفتار با همه بود و به همه سلام می‌کرد. به صحرا می رفت تا در کارهای کشاورزی به پدرم کمک کند. بسیار مظلوم بود. از من ۵ سال بزرگتر بود. به خواندن کتاب های مذهبی و هنری علاقه نشان می داد.همیشه با ما خوش رفتاری می کرد و ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید غلامحسین یعقوبی(۲)

راوی محمد میرمحرابی شغل نظامی دوست و همرزم شهید از کوچکی که در روستا با هم بازی می کردیم و به مدرسه میرفتیم .با هم آشنا شدیم.او فردی بسیار مهربان نیکو رفتار سنگین و با اخلاق خوش رفتاربود. با همه اقشار جامعه از کودک گرفته تا پیرمرد ۶۰ ساله اخلاق بسیار خوب و مهربانانه داشت .اگر کسی ناراحت بود و ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید غلامحسین یعقوبی(۳)

راوی مادر شهید: گل افروز کاردان خیبری پانزده روز از شهادت برادرش علی نگذشته بود غلامحسین به ما گفت که می‌خواهد اسلحه افتاده برادرش را بردارد و برای دفاع از میهن به جبهه برود هنوز سن زیادی نداشت .با چند تن از رفقا رفتند و شناسنامه هایشان را دستکاری کردند و سن و سالشان رابرای یک یا دو سال بزرگتر ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید غلامحسین یعقوبی(۴)

راوی محب الله حمید زاده من با ایشان از گذشته آشنا بودم .اما چون فاصله سنی من و ایشان تقریبا زیاد بود ،ارتباط چندانی نداشتیم و بیشتر در مدت محدود چهار ماه حضور در جبهه ها باهم دوست  شدیم. شهید با افکار و عقاید انحرافی شدیدا مخالف بود و افراد بی منطق را به تمسخر می‌گرفت .انگیزه اش از رفتن ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید غلامحسین یعقوبی(۵)

راوی مادر شهید چه خاطرات خاصی از کودکی شهید دارید؟ غلامحسین کودکی بود زیرک باهوش و از همان دوران کودکی اکثر اوقات را به همکاری در کارهای کشاورزی می‌گذراند و ازهر فرصتی برای کمک به ما استفاده می‌کرد. دوران نوجوانی رابطه شهید با معلمین و اولیاء مدرسه چگونه بود؟رابطه با معلمان خوب و دوستانه بود وباهمکلاسی هایش مهربان بود. چون ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید مجید نمازی

راوی آقای رضا عبد از چه زمانی و چگونه با شهید مجید نمازی آشنا شدید؟ با عنایت به اینکه ایشان چند سالی از بنده کوچکتر میباشد، از دوران کودکی با ایشان آشنایی داشتیم به ویژه در دوران مبارزات انقلاب اسلامی ،هنگام برگزاری مراسم سیاسی مذهبی و در پایگاه مقاومت بسیج حاج آقا مصطفی خمینی با ایشان بوده ام، در دوران ...

ادامه مطلب »
bigtheme