آرشیو ماهانه: آذر ۱۳۹۶

مختصری بر زندگینامه شهید محمدعلی حدادیان کاخکی

  نام پدر: غلامرضا محل تولد: کاخک تاریخ تولد: ۱۳۴۳/۱/۱ محل و تاریخ شهادت: مهران ۱۳۶۵/۴/۲۱ شهید محمدعلی حدادیان کاخکی، فرزند غلامرضا و خدیجه در تاریخ اول فروردین ۱۳۴۳ در خانواده ای کشاورز، در شهر کاخک از توابع گناباد، پا به عرصه وجود گذاشت . دوران کودکی را در زادگاهش سپری نمود. دوران ابتدایی را در کاخک پشت سر گذاشت، ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید احمد صغیرزاده(۱۰)

خاطرات شهید احمد صغیرزاده راوی: صدیقه صغیرزاده ،خواهر شهید   عنوان خاطره : «شجاعت بارز شهید احمد از همان کودکی»   روزهای اوج انقلاب بود . هرروز برای تظاهرات می رفتیم . شهید احمد که کودکی ۱۰ یا ۱۲ ساله بیشتر نبود با ما به تظاهرات می امد.شعار می داد و همپای بزرگترها گام برمی داشت.آن روز سربازها در سطح ...

ادامه مطلب »

مختصری بر زندگینامه شهید محمدرضا ابراهیمی

شهید معلم محمدرضا ابراهیمی نام پدر: مهدی محل تولد: گناباد تاریخ تولد: مهرماه ۱۳۳۲ محل و تاریخ شهادت: شلمچه ۱۳۶۵/۱۰/۰۴ محمد رضا ابراهیمی، چهارمین فرزند مهدی و صغری، در خانواده ای پرجمعیت، در گناباد، دیده به جهان گشود.(۱) تحصیلات خود را درگناباد و مشهد تا أخذ مدرک فوق دیپلم در رشته علوم تجربی ادامه داد؛ و در آموزشگاههای گناباد به ...

ادامه مطلب »

خاطرات دانش آموز شهيد محمّد یوسفی(۱)

دانش آموز شهيد محمّد یوسفی رازی را که تیر نزدیک گوشش زمزمه کرده بود، هیچ گاه پشت گوش نینداخت.از بیمارستان که مرخص شده بود، به یکی از دوستانش گفته بود: «من می خوام به جای پدر و مادرم  هم برم جبهه.» حالا دیگر نذرش ادا شده بود. این بار آخری، به نیت مادرش به جبهه آمده بود. کمک تیر بارچی ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید مجید نمازی(۱)

دانش‌آموز شهید مجید نمازی ـ «يا ابوالفضل! بچَه‌مو از تو مي‌خوام!» با خودم گفتم:« خدايا! اگه نميره نذر مي‌كنم روضه‌ی ابوالفضل بگيرم» هنوز مشغول این فکر و حرف بودم كه با خالي شدنِ آب  شكمش،  دوباره جون گرفت. چشمای كوچكشو باز كرد. دور و بَرِشو  نگاه كرد.آره، مجيد تقدير دیگه یی داش.چارده سال بعد، بانه، عملیات؛باز هم افتاده بود. دور ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید عباس نقوی مقدم(۱)

خاطرات دانش آموز شهید عباس نقوی مقدم اولين باری كه «سايان» ديده بودَش، جذب شخصيتص شده بود؛ با هم دوست شده بودند. از وقتي با عباس دوست شده بود در ايران احساس غربت نمیكرد؛ حتی از ايتاليا هم بيشتر اينجا را دوست داشت. برايش خيلی جالب بود كه میتوانست قرآن مسلمان‌ها را بخواند؛ حتی نمازش را مرتب مي‌خواند. اين‌ها را ...

ادامه مطلب »

خاطرات دانش آموز شهيد محمود نظام‌زاده

دانش آموز شهيد محمود نظام‌زاده تو فكر بود اصلاً حواسش به سر و صداها، خندها و گريه‌ها نبود. دست رو شونَه‌ش گذاشتم «محمود امشب حسابي منوّر شدي حواست باشه ما رو قال نذاري ها!» «اي بابا ما و اين حرفا، دست وَردار!» علي گفت: «راست مي‌گه » به شوخي هم كه شده، قرار گذاشتيم دست به دامن قرعه بشيم. يك ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید محمّدرضا نبی‌زاده(۱)

خاطرات دانش آموز شهید محمّدرضا نبی‌زاده چرخش آرام كليد. داشت صبح می شد. قلمبه‌ای كاغذ؛ اطلاعيه‌های امام بود. زير لحاف‌ها،گنجينه‌ی هميشگی اش بود. از زير لباس در آوردَش. پس از نماز خوابش برده بود. بيدار شد. به موقع بود. خستگی؛ باشد. اشتياق مدرسه چيز ديگري است. امروز جلسه ی محرمانه برگزار مي‌شود. كلاس پاتوق خوبی است.   منبع : کتاب: ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید احمد مهویدی(۱)

دانش آموز شهید احمد مهویدی ـ «احمد! يه ماه ديگه هم واستا! امتحاناتو بده! بعد برو! آخه پسرم! امتحان نهای كه شوخی نيس.» گفت:«من امتحانم، یِه جای ديگه‌س. امتحان اصلی من، تُو جبهَه‌س.» بار دوم كه رفته بود، نتيجه‌اش آمد. قبول شده بود. امضای مدیر هم بود؛ تكّه‌هايی از جنازه‌اش. **** آخرين اعلاميه را هم از لای در انداخت. احساس ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهيد غلامرضا مهاجرانی(۱)

دانش آموز شهيد غلامرضا مهاجرانی دو چوب كبريت گذاشته بود لای لبهایش. گفت:«بچّه‌ها بهِش بخندين! خنده و شكلكِ بچه‌ها دوباره به خنده‌اش انداخت. چوب كبريت شكست و در لبش فرو رفت. خنده اش تبدیل شد به گریه. اين هم عاقبت شیطنت در کلاسی كه معلمش برادر آدم باشد.   ***** ـ«امشب ديگه راحت بخوابين! من خودم اين مارَه رو مي‌كُشم.» ...

ادامه مطلب »
bigtheme