Warning: get_current_user() has been disabled for security reasons in /home/hamkelas/public_html/wp-content/plugins/foobox-image-lightbox/freemius/includes/class-fs-logger.php on line 89
بایگانی‌ها شهدای دانش آموز - هم کلاسی های آسمانی

شهدای دانش آموز

تسلیت به خانواده معظم شهید مهدی جوانبخت

چهل روز از وفات ناباورانه ام الشهید ربابه امیری مادر مکرمه شهید مهدی جوانبخت گذشت او من جمله شیر زنانی بود که عامل عروج مردان مردند. ونیز هفت روز از وفات علی اکبر جوانبخت ، برادر بزرگوار شهید مهدی جوانبخت میگذرد. از خداوند منان طلب صبر برای خانواده این شهید عزیز داریم . روحشان شاد گزیده ای از سخنان مقام ...

ادامه مطلب »

به قلم حسن نجاری – بازمانده از کاروان شهدا

با سلام ودرود به روح پر فتوح شهدا و امام شهدا بعرض می رسانم اینجانب حسن نجاری اعزامی از گناباد روستای روشناوند با شهید اکبر  قاسمی   همکلاسی و هم میزی بودیم و نیز در یک اتاق اجاره ای در گناباد باهم زندگی می کردیم با هم تصمیم گرفیم به جبهه اعزام شویم ودر تاریخ ۶۶/۰۱/۲۴ اعزام به اموزش پادگان شهید ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید محمدرضا رمضانی(۳)

اينجانب علیرضا سابقی از هم رزمان شهید محمدرضا رمضانی شهری، در سال ۱۳۶۰ با تعداد زيادی از دانش آموزان و افراد ديگر از گناباد عازم جبهه شديم و در آبادان پايگاه شهيد جهان آرا مستقر بوديم.( لازم به ذكر است كه زماني كه ما در آبادان بوديم، در تمام شبانه روز اين شهر در زير گلوله خمپاره بعثيان بود و ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید سعید دباغ(۵)

نامه شهید سعید دباغ به خانواده اش با عرض سلام حضور پدر و برادر گرامی و عزیزم. امیدوارم که حالتان خوب بوده و ناراحتی نداشته باشید. چند بچه از کاخک از خط برگشته اند و عجله دارند و می خواهند بروند، زود زود این نامه را می نویسم. من حالم خوب است و در بهداری هستم و شاید خوابگاه های ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید سعید دباغ(۴)

نامه دانش آموز شهید سعید دباغ به خانواده اش با عرض سلام حضور پدر و برادر گرامی و عزیزم. امیدوارم که حالتان خوب بوده و ناراحتی نداشته باشید. اگر جویای حال من باشید به امید خدا خوب هستم. شما که پرسیده بودید در حمله شرکت کرده اید باید بگویم که هنوز از پادگان بیرون نرفتم و در هیچ حمله ای ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید سعید دباغ (۳)

خاطرات دانش آموز شهید سعید دباغ راوی : نعمت الله احسانی دایی شهید سعید دباغ کاخکی قبل از اینکه شهادت شهید را به ما اطلاع دهند او را در خواب دیدم که به تهران آمده با لباسی بسیار زیبا و مرتب، از او پرسیدم سعید مگر تو جبهه نبودی؟ گفت چرا، دایی من جبهه بودم و ماموریتم را تمام کردم. ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید سعید دباغ (۲)

دانش آموز شهید سعید دباغ راوی :  پدر شهید بیست روز مانده به شهادت وی، خودم در خواب دیده بودم. در خواب دیدم که در باز شد و سعید با کت و شلوار سورمه ای بسیار تمیز، خوشحال و نورانی وارد خانه شد. من به او گفتم که ناغافل و بی صدا آمدی. ساک ات کجاست؟ او به من گفت: ...

ادامه مطلب »
bigtheme