شهید محمدرضا رمضانی

خاطرات شهید محمدرضا رمضانی(۳)

اينجانب علیرضا سابقی از هم رزمان شهید محمدرضا رمضانی شهری، در سال ۱۳۶۰ با تعداد زيادی از دانش آموزان و افراد ديگر از گناباد عازم جبهه شديم و در آبادان پايگاه شهيد جهان آرا مستقر بوديم.( لازم به ذكر است كه زماني كه ما در آبادان بوديم، در تمام شبانه روز اين شهر در زير گلوله خمپاره بعثيان بود و ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید محمدرضا رمضانی(۲)

مروری برخاطرات دانش آموزشهید محمدرضا رمضانی                 راوی: محمد علی رمضانی پدربزرگوار شهید در دوره نوجوانی رابطه پسرم محمدرضا با معلمین و اولیای مدرسه خیلی عالی بود. و نیز با کودکان دیگر و دوستان و همبازیهایش بسیار مهربان و خوش اخلاق برخورد می کرد. معمولا دراوقات فراغتش کتاب های درسی و داستانی را مطالعه می کرد. آیا رفتارش با دیگر فرزندانتان ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید محمدرضا رمضانی شهری(۱)

خاطرات دانش آموز شهید محمد رضا رمضانی شهری راوی: مریم رمضانی خواهر شهید مختصری راجع به خصوصیات شخصیتی و رفتاری دوران کودکی شهید توضیح دهید؟ چون تفاوت سنی من با برادرم زیاد بود و شهید از من ده سالی بزرگتر بودند.،خاطرات زیاد و اینکه بتوانم شخصیت ایشان را کاملا معرفی کنم ندارم. اما از روی نقل قول و گفتار دیگر ...

ادامه مطلب »

وصیتنامه شهید دانش آموز محمدرضا رمضانی شهری

بسم‌ ا…الرحمن‌ الرحيم‌ متن‌ وصیتنامه‌ شهید محمدرضا رمضانی شهری ‌ وَ بُشِّرِ الصّابِرينَ اَلََّذينَ اِذا اَصابَتِهُمْ مُصيبَه قالوا اِنْا للْه وَ اِنْا اِلَيْه راجِعونْ “و مژده‌ ده‌ به‌ صبر كنندگان،‌ آنان‌ كه‌ چون‌ به‌ حادثه‌ دچار شوند و گويند ما به‌ فرمان‌ خدا آمده‌ و به‌ سوي‌ او رجوع‌ خواهيم‌ كرد” من‌ بر اساس‌ رسالت‌ و مسئوليتي‌ كه‌ حس‌ نموده‌ ...

ادامه مطلب »

مختصری بر زندگینامه شهید محمدرضا رمضانی شهری

نام پدر: علی محل تولد: گناباد تاریخ تولد: ۱۳۴۵/۰۶/۰۱ محل و تاریخ شهادت: چزابه، ۱۳۶۰/۱۱/۱۹   شهید محمدرضا رمضانی ، فرزند محمد علی و خدیجه ، در تاریخ ۱۳۴۵/۰۶/۰۱ ، در کوی شرقی گناباد به دنیا آمد.(۱) خانواده اش از نظر اقتصادی متوسط و مورد اعتماد مردم بودند. (۲) محمدرضا، مؤذن مسجد بود و از ۹ سالگی به طور مرتب نماز ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهيد محمدرضا رمضانی شهری

خاطرات دانش آموز شهيد محمدرضا رمضانی شهری در اتاق رو بسته بود. گريه‌هايش بلندتر از نوار از توی اتاق شنيده مي‌شد. نوارِ «کافی» بود؛ روضه‌ی طفلان مسلم. **** بالأخره گيرش آورده بودند. وقتی او را دست بسته آوردند پاسگاه. رئيس پاسگاه صاف خواباند توی گوشَش؛ ـ « آخه بچّه! با اين قد و قوارَه‌ت تو رو چه به اين كارا؟ ...

ادامه مطلب »
bigtheme