Warning: get_current_user() has been disabled for security reasons in /home/hamkelas/public_html/wp-content/plugins/foobox-image-lightbox/freemius/includes/class-fs-logger.php on line 89
خاطرات دانش آموز شهید ابراهیم گرامی(1) - هم کلاسی های آسمانی

خاطرات دانش آموز شهید ابراهیم گرامی(۱)

دانش آموز شهید ابراهیم گرامی

انگشتان دست را در خاك فرو برد؛ در حالي که اشکی در چشم و ذكر و اخلاصي بر لبهایش بود.بعد، کمی از گریه هایش را فرو خورد وبا بغض گفت:« پس از علي، كسي ديگه رو دفن نكنين! كنار قبر علي مال منه.»

علي معلمي برايش جا نگه داشته بود. وقتي آمد به فاصله‌اي نه چندان دور كنار او آرميد؛ درست همان حایی که خواسته بود، دفنش کنند.

*****

دلش نيامد. دوباره برگشت. دست در گردن پدر و مادر انداخت و با گريه خداحافظي كرد. به حرم هم كه رفته بود، چند بار برگشت و رو به ضریح وداع كرد:

«خداحافظ امام رضا!»

خودش هم فهمیده بود که آخرین بار است که اعزام می شود. بعد از آن ابراهیم برنگشت.

 

******

آخرين غذاها را كه تقسيم كرد، گفت:«بچه‌ها! صبر كنين! الآن مي‌آم.»

كنار تانكرِ آب، خمپاره‌اي منفجر شد. موج آن ابراهيم را گرفت. خمپاره ا‌ي ديگر با همان گرا؛ اين بار روزي‌اش را زير بغلش داده بودند. آن طرف‌تر سفره‌ي ديگری پهن شده بود. دیگر لازم نبود بچه ها صبر کنند.

منبع :

کتاب: نقطه سرخط

گردآوری: حسن ذوالفقاری

2 دیدگاه

  1. سلام علیکم. خدمت آقای حسن ذوالفقاری سلام برسانید و بفرمایید که مادر شهید ابراهیم گرامی به رحمت خدا رفته بودند و ایشان کودکی را در یتیمی و بدون مادر سپری کردند و این عبارتی که دست در گردن مادر انداخت و خداحافظی کرد احتمالاً مربوط به خاطره شهید دیگری است. من و ابراهیم بیشتر وقتها با هم بودیم به نحوی که به مادر من میگفتم مادر… و از جبهه هم چند بار به مادرم نامه نوشته بود که شاید اگر سراغ نامه ها را بگیرید هنوز هم در گنجینه خانه مادری ما باشد… زمانی که ایشان به شهادت رسید من در منطقه دیگری بودم و بعد از این که از منطقه آمدم خبر شهادتش را شنیدم ولی در گناباد که بودیم (که در مجموع دوران کوتاهی بود و در بی خبری امثال من خیلی هم زود گذشت) اغلب با هم بودیم…
    خدا به شما توفیقات روزافزون عطا فرماید

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme