آرشیو ماهانه: آبان ۱۳۹۶

خاطرات شهید مجید نمازی

راوی آقای رضا عبد از چه زمانی و چگونه با شهید مجید نمازی آشنا شدید؟ با عنایت به اینکه ایشان چند سالی از بنده کوچکتر میباشد، از دوران کودکی با ایشان آشنایی داشتیم به ویژه در دوران مبارزات انقلاب اسلامی ،هنگام برگزاری مراسم سیاسی مذهبی و در پایگاه مقاومت بسیج حاج آقا مصطفی خمینی با ایشان بوده ام، در دوران ...

ادامه مطلب »

خاطرات دانش آموز شهید غلامحسین یعقوبی(۷)

دانش آموز شهید غلامحسین یعقوبی «کاغذی داخل چرخ خياطي گذاشته ام. آن را باز نكنيد مگر … حتماً ، حتماً ،حتماً» نامه تمام شد؛ ولي ذهنش در گير يك  جمله؛ «خدايا! تُو اون كاغذ، غلامحسين چي نوشته؟ حتماً وصيت نامَه س.» جعبه چوبي چرخ خياطي را نگاه كرد. مطمئن شد كاغذ آن جاست؛ امّّا اجازه باز كردن نداشت. به رغم ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید مجید نمازی

خاطرات شهید مجید نمازی راوی: حمیدرضا آذرمهری از دوستان شهید از آشنایی خود با شهید نمازی بفرمایید: اینجانب از سال ۱۳۶۲ با شهید آشنا شدم ایشان از اقوام عموی اینجانب هستند و در دعوتی یکی از اقوام با هم آشنا شدیم .رفتار و اخلاق شایسته ایشان بود که در همان لحظه اول مرا جذب خود کرد. ایشان به علت حضور ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهید غلامحسین یعقوبی(۶)

شهید غلامحسین یعقوبی (فرزند غلامرضا) راوی حاج حسین محمدیان دلویی (شغل:دبیر) نسبت با شهید: همرزم شهید یکی از خصوصیات بارز غلامحسین یعقوبی علاقه شدید به قرآن بود .قرآن را دوست داشت و خودش قرآن را یاد گرفته بود .به خاطر همین اگر گاهی اوقات اشکالی در خواندن قرآن داشت ،به ما مراجعه می‌کرد و اشکالاتش را  می پرسید و ما ...

ادامه مطلب »

خاطره ای از شهید غلامحسین راهواره(۸)

خاطرات شهید غلامحسین راهواره راوی :حوا دلاور مادر شهید موضوع: چفیه متبرک پسرم  روز اعزامش به من می‌گفت شما بجای اینکه  سر راه من بیایید بهتراست به نماز جمعه بروید.اینطوری خیلی بهتر است .مرا به نماز جمعه برد.سر و رویش را بوسیدم. پیشانی اش را بوسیدم و خداحافظی کرد .دوباره برگشت  من یک چفیه به گردنم انداخته بودم .گفت این  ...

ادامه مطلب »

خاطرات شهيد غلامحسين راهواره(۹)

خاطرات دانش آموز شهيد غلامحسين راهواره «غلامحسين! ايشا ا… كه مي‌يای سرِ زمين واسه كمك؟» ـ «بستگی داره.» ـ «به چی؟» ـ «شما اوّل قول بِدين، شرطمو قبول می كنين تا بعد!» ـ«ايشا ا.. كه خيره، قبول» ـ «به اين شرط كه مقداری از زعفرونا رو، بدين بنياد شهيد.» ـ« خدا حفظت كنه پسرم، چشم! حتماً» ظهر پدر نصف زعفرانِ ...

ادامه مطلب »
bigtheme