دلنوشته ای به قلم زهرا خاکسار

دلنوشته به شهدا

بسم رب الشهداء و الصدقین

امشب دلم خیلی گرفته است از زمینیان، امشب هوای پرواز کرده ام، پروازی از جنس نور، با مردانی از جنس ایثار و گذشت، امشب با تو حرف ها دارم، امشب با تو رازها بیان می کنم، رازهایی که همیشه در سینه پنهان کرده ام.

سلام لاله ی خونینم، سلام یاور امام زمانم، سلام بردار شهیدم. امروز معلم از ما خواست دلنوشته ای برای شهیدی بنویسیم، به فکر فرو رفتم چه بنویسم که در وصف شهید باشد.

آه ای قلم پس مرا تو یاری کن که ازکدامین درد جامعه بگویم. این روزها که همه مشغول خانه تکانی هستند، هیچ کس خانه­ی قلبش را نمی تکاند. هیچ کس فکری از مولای غریب و غایبش نمی کند. برادر شهیدم دیروز رفتی از جان و مال و فرزندت گذشتی، بخاطر رهبر و حفظ اسلام و انقلابت.

دست نوازش بر سر دختر خرد سالت کشیدی و آخرین نگاه را در نگاهش دوختی و راهی جبهه ها شدی. تو رفتی اما دخترت روزشماری می کرد برای برگشتن، او منتظر بود تا یک بار دیگر دست نوازش پدر را برسرش احساس کند. او منتظر بود تا یک بار دیگر با نگاه معصومانه اش چهره مهربان پدر را زیارت کند. اما افسوس که دیگر هیچگاه نتوانست نگاه در نگاهت بیندازد.

بردار بسیجی ام تو از تمام خوشی هات گذشتی اما امروز ما چه کرده ایم؟ آیا حرمت خونت را نگه داشتیم؟

برار شهیدم، ببخش که در رعایت حجابمان کوتاهی کردیم. ببخش که دل آقای مان امام زمان را شکستیم. ببخش که اشک مولا را بخاطر گناه هایمان جاری کردیم. ببخش که گریه چشمان معصوم دخترت را در آخرین نگاهی که به تو دوخته بود از یاد بردیم و غرق در خوشی هایمان شدیم.

بردار شهیدم برای مان  دعا کن تا خدایت ما را ببخشد و در این روز ها که ما نیز در صحنه ی جنگ نرم هستیم مانند تو پیروز و سربلند باشیم. تو را دوست دارم و به تو قول می دهم که همیشه زینبی و پیرو ولایت فقیه باشم.

برادر شهیدم برای مان دعا کن. ما این امنیت و آرامش را مدیون خون شما شهیدان هستیم. پس در سطر آخرم می نویسم که :

شهیدان زنده اند الله اکبر                   به خون آغشته اند الله اکبر

نویسنده: زهرا خاکسار                       دانش آموز آموزشگاه آمنه                           روستای نوده پشنگ

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme