خاطرات شهید حسین مزاریان(۱)

مروری بر زندگینامه و خاطرات شهید حسین مزاریان

راوی : مادر شهید

لطفا خودتان را معرفی کنید: من صغری خادمی هستم مادر شهید حسین مزاریان

چند سال سن دارید؟۷۵ سال دارم.

آیا سواد هم دارید؟نخیر سواد ندارم.

از دوران بچگی شهید چه به یاد دارید؟

من متوجه سوالات شما نمی شوم. گوش هایم کر است(در سرم صد ماشین صدا می دهد)سرم خراب شده است چیززیادی به یاد ندارم. پسرم حسین خیلی خوب بود. کارهای خیر انجام می داد(باید گفت مادر شهید شنوایی خوبی به علت مسن بودن ندارند و این سوالات چندین بار تکرار شده تا ایشان شنیدند).

وقتی که شهید به دنیا آمد، ما در خانه ی اجاره ای زندگی می کردیم و بعد در صحن پایین امامزاده خانه داشتیم (با چند تا بچه قدو نیم قد) خلاصه  خیلی غم دیدم مادر.حالا هم خدا را شکرمی کنم.

زندگی در آن زمان خیلی ها خیلی سخت و مشکل بود من دارای شش دختر و سه پسر بودم همشون خوب بودند. حسین ساکت بود و سرش به کار خوش بود به مدرسه می رفت  و در راه مدرسه به کسی کار نداشت. دست پدرش را همیشه می بوسید و دایم ما را نصیحت می نمود و می گفت: مادر جان  وقتی به تعزیه(روضه) می روید در کنار ثروتمند نشین و در کنار فقیر بنشین که فقیر دلش می لرزد.  او ترک تحصیل هم نکرد چون  علاقه زیاد به درس خواندن داشت و می گفت  باید قبول شوم تا از دیگران خجالت نکشم. شهید در اوایل که به  مدرسه می رفت، با آدم های خوبی رفت و آمد داشت.با همه دوستانش خوب و مهربان بود و رفقا هم با او خوب بودند.

آیا شهید سر کار هم می رفتند؟ بله روزهای جمعه می رفت سرکار(حفر چاه اطراف کاخک) شب هنگام اذان می آمد  و من می گفتم چرا نرفتی نمازجماعت ؟ می گفت: با این قیافه خجالت می کشم و لباس هایش را عوض می کرد و وضو می گرفت و می رفت مسجد میر شامی برای نماز و از نمازش اصلا غفلت نمی کرد.

هنگام بیکاری چه کاری انجام می دادند؟ یک لحظه هم بیکار نمی ماند و به مسجد و بسیج می رفت و دعاها را از حفظ  هم می خواند،  قران می خواند.

غیر از کتب درسی چه کتاب هایی را مطالعه می کردند؟ بیشتر کتاب مذهبی و علمی. می رفت خانه بالا و چراغی را روشن می کرد که ما بدخواب نشویم.

با دیگران چگونه رفتار می کردند؟ رفتارش با همه خوب بود مخصوصا با فقرا و می گفت فقرا از همه بهترند.

آیا در منزل از ایشان مراقب بودید؟ رفتارشان با شما چگونه بود؟ رفتارش خوب بود و می گفت بگذارید برایتان جارو کنم مادر. و من در پاسخش می گفتم که نه خودم مثل صد تا زن جارو می کنم.

غیر از اقای حسن حیدری دوستان دیگری را در خاطر دارید؟ دوستانش همه از شهر بودند:علی عیدیان،علی لاوری و…

در کدام مدرسه درس می خواندند؟ابتدا در مسجد شهر و سپس مدرسه امیر کبیر

آیا شهید در زمان انقلاب به تظاهرات هم می رفتند؟بله همان اول می رفت به من هم می گفت مادر شما هم بیایید من هم که پاهایم درد می کرد و نمی توانستم آن همه راه را تا شهر بروم و می گفتم می روم امامزاده و او می گفت: حتما بروید و فراموش نکنید.

ایا اهل نماز هم بودند و چه کسانی مشوق ایشان بودند؟بله از نماز غفلت نمی کرد و شبها اکثرا به مسجد می رفت و  خیلی ها مشوقش بودند.

شهید چه هنگام تصمیم به رفتن به جبهه گرفتند؟یک روز بعد از ظهرکه آمد خانه گفت:والده می خواهم بروم جبهه گفتم مادر آخه تو که درس می خوانی چگونه می خواهی بروی جبهه. او گفت که والده شما که این قدربی معرفت نبودید من هم فکر کردم شوخی می کند ولی دیدم که ساکش را بست و رفت.

رابطه ایشان با دیگران و همسایه ها چگونه بود؟ خیلی خوب بود وقتی برف می آمد و یخبندان بود می رفت به همسایه سری می زد و می گفت اگر نان یا چیزی از بازار لازم دارید برایتان بگیرم و برف های خانه و پشت بام انها را در زمستان پارو می کرد. چقدر با معرفت بود حیف که رفت.

معاشرتی بودند و با دیگران رفت و آمد می کردند و برای انجام کارها یا با شما و خانواده مشورت می کردند؟بله، با همه خوب بود و همه را دوست داشت و مشورت می کرد که این کار را انجام دهم یا نه؟ به فلان جا بروم یا نه؟من هم می گفتم برو ولی با ادم های خوب راه برو او می گفت:باشه من هوای خودم را دارم.

چه وقت هایی عصبانی می شد؟ من عصبانیتی از او به یاد ندارم.بیشتر بیرون از خانه بود. بازی می کرد یا کار می کرد.

ایا به خدمت سربازی هم رفتند؟خیر ما سربازی اش را هم ندیدیم حیف که رفت.

ایا دیگران هم او را دوست داشتند؟بله همه او را دوست داشتند چون با معرفت و با ادب و مردم دوست بود

چه ارزوهایی داشتند؟ ارزویش تنها درس خواندن بود. پسرم حسین زندگی ای نداشت که آرزو داشته باشد (به خود هیچ ندید و رفت) ومی گفت: آرزوی دیگری ندارم جز اینکه درس بخوانم.

آیا شهید خودشان حاضر به ازدواج شدند یا شما به ایشان پیشنهاد دادید؟ نه من خودم به فکر داماد کردنش افتادم آخر پسرهای آن زمان کم رو بودند.

مهریه خانم ایشان چقدر بود؟ملک و زمین بود که پولش را به ایشان دادیم.

رابطه ایشان با همسرشان چگونه بود؟ خوب بود و مدت زیادی رابطه شان طول نکشید چون ایشان شهید شدند.

در دعای توسل و کمیل و… شرکت می کرد به نماز می رفت و کارهای خیر و نماز و عبادت ها را خیلی دوست داشت و قران نیز می خواند و صبح ابتدا قران می خواند و سپس به مدرسه می رفت.

در هنگام رویارویی با مشکلات صبور بود. به من می گفت مادر چرا این قدر در خانه می مانی برو بیرون، برو روضه و دعا و….

در قبل از انقلاب به تظاهرات و…. می رفتند؟ بله به راهپیمایی هم می رفت و مشوقش خودش بود و امام خمینی را خیلی دوست داشت.

ایا در ماه های رمضان به دعا و نماز می رفتند؟بله.شب های جمعه به دعای کمیل در مسجد میر شاهی می رفتند.

چه اتفاقی افتاد که به جبهه رفتند؟نمی دانم. یک دفعه ساکش را برداشت و رفت و یک سبزه برای خودش کاشت و گفت که می خواهم عید نوروز بیایم مرخصی.

آیا به سپاه و بسیج هم می رفتند و در کلاس های عقیدتی و… شرکت می نمودند و قبل از رفتن به جبهه فعالیتی داشتند؟به سپاه و بسیج هم می رفت و در تمام کلاس ها شرکت می کرد و در پشت جبهه هم قبلا خدمت می کرد در نگهبانی های سپاه نیز شرکت می کرد.

پسرم با خانواده های شهید رفت و آمد داشت و به دیدار انها می رفت. و آنها را دوست داشت و می گفت کاش من هم مثل انها شهید شوم و من می گفتم خدا نکند مادر این حرفها چیست که می گویی حسین؟ او پاسخ می داد که مادر این یک افتخار است. افتخار کنید که من شهید شوم.

من در دشت بیاض بودم که ماشین سپاه آمد و گفت که حسین آقا شهید شدند. یا امام حسین خیلی سخت است.

جنازه ایشان را درسپاه  دیدیم . خودش وصیت کرده بود که مرا در صحن پایین امامزاده کنار پدرم دفن کنید .خدا را شکر. شکر.

منبع اسناد بنیاد شهید شهرستان گناباد

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme