نامه ای از فرزند شهید علیرضا بنی اسدی

نامه ای به پدر شهیدم

راوی: فاطمه بنی اسدی  فرزند شهید علیرضا بنی اسدی

تاریخ ثبت دلنوشته:دی ماه۹۶

«سلام بر آنهایی که رفتند تا بمانند و نماندند تا بمیرند!»

سلام بر پدری که سالهاست اورا ندیده ام. سلام بر پدری که سالهاست در رویاهایم با او نجوا می کنم.

سلام بر پدری که سالهاست مدام صدایش می زنم، اما در حسرت شنیدن صدایش مانده ام.

سلام بر پدری که سالهاست بر سر مزارش می روم و اشک می ریزم اما تنها عکس و سنگ مزارش است که مرحم  دل مجروح من است.

پدرجان خیلی دلم برایت تنگ است . دوست داشتم در کنارم باشی تا سر بر زانوانت بگذارم و درد دلهایم  را برایت بگویم دلم می خواست کنارت بنشینم، تا برایم حرف بزنی و مرا راهنمایی کنی. ای کاش بودی تا من در کنار تو، به خود ببالم .پدرجان اکنون هم به تو افتخار می کنم،چون می دانم شهید زیباترین تفسیر عشق و شجاعت است.شهید کسی است که به خاطر عشق به سرزمین و دفاع از آن از جان و مالش گذشته است و فقط باسوز دل و اشک چشمم می خواهم بگویم که سخت ترین روز زندگی من و برادر کوچکم که هرگز شما را ندیده است، روزی بود که باید با دستان کوچکمان کلمه  ی بابا را بخش می کردیم. و صدا بکشیم. آخر ما که در زندگی خود هرگز پدر را ندیده بودیم .هرچند که اولین کلمه ای که یاد گرفته بودیم و مدام با عشق تکرار می کردیم، بابا بود. اما مفهوم جمله بابا آب داد برایمان بی معنی و بخش کردن آن برایمان سخت بود.

پدرم این روزها خسته ام. خسته از نبودنت،از ندیدنت،خسته از نشنیدن صدایت، خسته از حرف زدن با عکسی که جوابم را نمی دهد ، خسته از اینکه برخی خیلی راحت خون پاک شهیران را پایمال می کنند.

پدرم تنهایم،تنهایی ام را می بینی! منم تنها دخترت. غریب افتاده ام بین این مردم و تنها هستم در زمینی که به بهای جانت آن رافروختی، دارم مچاله می شوم زیر نگاه آدم هایی که چشم هایشان کوررنگی داردو مرا به سیاهی شب،سفید می بینند.پدرم دلم کمی ، فقط کمی تو را می خواهد. وتنها خواسته ی دلم این است که کاش فقط یک خاطره کوچک از تو داشتم. کاش زمانی  را که مرا نوازش می کردی و می بوسیدی به یاد داشتم،پدرم نمی دانی وقتی روز پدر می شود چه حسی دارم . بغض عمیقی در گلو و اشک از چشمانم سرازیر می شود. مدام تو را صدا می زنم و این در حالی است که بسیاری را می شناسم ،که از کنارم می گذرند.وبا کنایه حرف هایی را می زنند که آرزو می کنم کر بودم و هیچ گاه آن حرفها را نمی شنیدم، حرفهایی را می شنوم که به شدت مرا ناراحت می کند.اما آن جمله ای که در وصیت نامه ات نوشته بودی «صبر زینبی پیشه کنید و بدانید آنان که رفتند کار حسینی کردند. وآنان که ماندند باید کار زینبی بکنند» این جملات را به یاد می آورم و صبوری پیشه می کنم.هرچند من کوچکتر از آ« هستم که خود را با بزرگ بانوی جهان مقایسه کنم.اما سعی میکنم همچون زینب کبری تا پای جان از اسلام و رهبر عزیزم دفاع کنم.

پدرجان وقتی که امروز دختران و زنانی را می بینم که به راحتی عفت و حیای خود را به حراج می گذارند دلم خیلی می گیرد و غصه می خورم اما می دانم چون من دل سوخته ای ندارند که بدانند آرامش امروزمان را مدیون چه عزیزانی هستیم.

پدرجان ۳۴سال است که از نبودنت می گذرد و مثل همیشه می گویم که بسیار دلتنگت هستم و می خواهم بگویم نبودنت مثل حضورت شده و برایم افتخاری است که پدری همچون توداشته و دارم.

پدرجان بعد از ۳۴ سال نداشتنت دیگر شکوه از نبودنت بی فایده است. اما از تو میخواهم برایم دعا کنی تا از این دنیای وانفسا با بهترین کارنامه اعمال نزدت بیایم ،تا در حضورت سرافکنده نباشم و از تو می خواهم مرا نیز سوار بر بالهای گشوده ات به سوی خود ببری. پدرم از خداوند برای شما علو درجات را خواستارم و به روح ملکوتی همه شهدا صلوات هدیه می فرستم.

 

شادی ارواح طیبه شهدا صلوات

4 دیدگاه

  1. سلام
    حرف دل تمام فرزندان شهدا را بیان کردند. خیلی غم انگیز بود اشکم درآمد.
    برای شادی ارواح شهدا صلوات.
    از بانیان سپاسگزارم.

    • سلام و عرض ادب،از عنایت و توجه شما به سایت شهدا ممنون و سپاسگزاریم.
      انشالله که انجام وظیفه من و همکاران پرتلاشم مورد قبول درگاه ایزد متعال قرار بگیره.
      ط.آذرنوشان بهمن ۹۶

  2. باسلام و احترام

    دلنوشته ای بسیار زیبا و دلنشینی بود، از تمامی عوامل یادواره کمال تشکر و قدردانی را دارم. مقام شهدا عالیست متعالی بگردان.

    • سلام و عرض ادب خدمت شما سرکارخانم زهره عباسی عزیز . ممنون از توجه و حسن نظر شما نسبت به مطالب سایت شهدای فرهنگی و دانش آموز گناباد .انشالله همیشه زیر سایه الطاف حضرت حق و در سایه سار مهربانی اهل البیت سلامت و سعادتمند باشید.
      ط .آذرنوشان

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme